مطالب عاشقانه زیبا 93/2014

خرید بک لینک

بوی عطر عشقت:

نه دیگر محال است تو را از دست بدهم ، قید همه را به خاطر تو میزنمقلبم را تا ابد به تو میدهم ، تو تنها مال منی ، این را به همه نشان میدهم!مگر میشود بی تو بود ، آنگاه که تویی تنها بهانه برای بودنم!وقتی که بودنم بسته به بودن تو است ، این لحظه هم منتظر آمدن تو است ، لحظه ای که بوی عطر تو می آید از آنجایی که میبینمت تا آنجایی که به انتظارت نشسته امچیزی دیگر نمانده تا رسیدن به آرزوها ، تا رسیدن به تویی که همیشه آرزوی زندگی ام بوده ایهر که می آید به سراغم ، سراغ تو را از آن میگیرم ، هر که مرا نگاه میکند ، با نگاهم به دنبال تو میگردم …و من چگونه به دیگران بگویم عاشق کسی دیگرم ، تنها دلیل زنده بودنم کسی است که همیشه بهانه ایست برای دلخوشی هایم…خیالت راحت از اینکه هیچگاه تنهایت نمیگذارم ، دلهره ای نداشته باش از اینکه اینجا تو را جا بگذارم ، که غیر از این خودم جا میمانم و دنیا تمام میشود ، همه اینها تبدیل به یک قصه ی بی فرجام میشود!ای تو که با نگاهت میتابی بر من و قلبم جوانه میزند ، و آن لحظه حرفهای عاشقانه میزند ، و این من و این احساسات من ، برای تویی که همیشه میمانی در دلم !نه دیگر محال است تو را از یاد ببرم ، همه را فراموش میکنم و تو را با خود میبرم ،تا هم خودت و هم یادت همیشه با من باشند، تا اگر لحظه ای در کنارم نبودی با یادت زنده باشمای تو که با احساساتم دیوانه میشوی ، تو هم اینجاست که هم احساس با من میشوی ، و آخر هم دلت با دلم و خودت با خودم همه با هم یکی میشویم!


یه عالمه دیگه،فقط در ادامه مطلب...


بوی عطر عشقت:

نه دیگر محال است تو را از دست بدهم ، قید همه را به خاطر تو میزنمقلبم را تا ابد به تو میدهم ، تو تنها مال منی ، این را به همه نشان میدهم!مگر میشود بی تو بود ، آنگاه که تویی تنها بهانه برای بودنم!وقتی که بودنم بسته به بودن تو است ، این لحظه هم منتظر آمدن تو است ، لحظه ای که بوی عطر تو می آید از آنجایی که میبینمت تا آنجایی که به انتظارت نشسته امچیزی دیگر نمانده تا رسیدن به آرزوها ، تا رسیدن به تویی که همیشه آرزوی زندگی ام بوده ایهر که می آید به سراغم ، سراغ تو را از آن میگیرم ، هر که مرا نگاه میکند ، با نگاهم به دنبال تو میگردم …و من چگونه به دیگران بگویم عاشق کسی دیگرم ، تنها دلیل زنده بودنم کسی است که همیشه بهانه ایست برای دلخوشی هایم…خیالت راحت از اینکه هیچگاه تنهایت نمیگذارم ، دلهره ای نداشته باش از اینکه اینجا تو را جا بگذارم ، که غیر از این خودم جا میمانم و دنیا تمام میشود ، همه اینها تبدیل به یک قصه ی بی فرجام میشود!ای تو که با نگاهت میتابی بر من و قلبم جوانه میزند ، و آن لحظه حرفهای عاشقانه میزند ، و این من و این احساسات من ، برای تویی که همیشه میمانی در دلم !نه دیگر محال است تو را از یاد ببرم ، همه را فراموش میکنم و تو را با خود میبرم ،تا هم خودت و هم یادت همیشه با من باشند، تا اگر لحظه ای در کنارم نبودی با یادت زنده باشمای تو که با احساساتم دیوانه میشوی ، تو هم اینجاست که هم احساس با من میشوی ، و آخر هم دلت با دلم و خودت با خودم همه با هم یکی میشویم!


.

.

.

.

حکایت عشقمان:

تا آنجا که نفس در سینه است ، یک نفس دوستت دارمتا آنجا که دنیایی هست و من زنده در این دنیا ، دوستت دارمتا اوج آسمان ، به رنگ عشق ، به رنگ روشنی ها…تا آنجایی که کسی نمیبیند ، تا جایی که کسی نمی آید ، دوستت دارمو از نهایت بی نهایت میگذرد ، نه شبیه لیلی و نه مثل مجنون قصه هالیلی و مجنون ها می آیند و میروند در این روزها ، هر کسی ادعای دیوانگی دارد در این دنیامن نه مجنونم و نه فرهاد تو ، من هستم عشق بی همتای تو ، من برای توام و تا ابد در قلب توما برای هم زنده ایم ، نه به عشق دیگران ، این حکایت همیشه میماند در عشقمان!و آنکه ادعا کرد عاشق است و دل زد به دریاها ، رفت به سوی آن دنیاها ، هنوز هم نمیفهمد معنای واقعی عشق را ، من عاشقت شدم و یک قدم پا گذاشتم ، همه ی گذشته ها را جا گذاشتم ، تا رسیدم به تویی که همین سوی دنیایی ، در کنار همین ساحل دریایی!تو همینجایی در قلب من ، به خاطر عشق گذشتیم از هم ، تا از این گذشتن ها تنها عشق به جا بماند ، نفرت و فراموشی ها در همانجا بماند ، تا یکجا برسیم به هم ، همانجا قدم بزنیم در کنار هم ، برویم و برویم تا برسیم به نهایت عشقمان!با تو رسیدم تا آنجایی که دلهایمان به آرامش میرسند ، قلبهایمان طعم واقعی با هم بودن را میچشند، نه در اینجا تاریکی است و نه دلهره از آنهایی که خاموشی را به همراه خود دارند !تا آنجایی که هیچکس جز من و تو نمیبیند دوستت دارم ، حالا با آن چشمان زیبایت عمق قلب مرا ببین که تا کجاها دوستت دارم…

.

.

.

.

.

فریاد دلم:

نیستی و دلتنگ تو هستم ، با اینکه همیشه به یادتم ، باز هم در این یاد در فکر تو هستمنیستی و اشک است که حلقه زده در چشمانم ، یک لحظه در فکر رفتم که کاش اینک بودی در کنارمکه آرامش بدهی به قلبم ، دلم گرفته همنفسمتو خودت میدانی که وقتی نباشی در کنارم ، مثل حالا آشفته و پریشانمدر این هوایی که دلم گرفته ، کاش میشد در کنارم بودی و با حضورت آرامم میکردیکه چگونه معجزه میشود، با وجود تو چه غوغایی میشود در دلم!تا که میخواهم از این عالم دلتنگی رها شوم ، انگار که میخواهم از این دنیا جدا شوم !مگر آنکه یک آدم سر به هوا شوم ، تا در آن لحظه بی نفس ، بی هوا شوم !نیستی و نبودنت خنجر است که فرو میرود در قلب بی طاقتم !من شاهد اینم که دلم عذاب میکشد ، طعم تلخ نبودنت در کنارم را میچشد !این من و این دلتنگی ها ، دلم گرفته از بی محبتی های این زمانه !که چرا نباید در کنار عشقم باشم ، چرا نباید در آغوش همنفسم باشم!و من آرام مینویسم ،بی صدا اشک میریزم ، اما درون دلم فریاد است ! فریاد !!!فریادی که تنها قلب تو میشوند از اعماق احساساتمان ، دردی که تنها قلب ما میکشد از فاصله بینمان!میترسم تا بخواهد شکسته شود فاصله بینمان ، شیشه عمرمان نیز بشکند ، و آخر سر میماند حسرت و به جامیماند همان صدای فریاد !

.

.

.

.

.

در حال رفتنم:

گاهی سکوت تسلیم فریاد ، گاهی اشک همصدا با سکوتگاهی باید رفت بی دلیل ، لحظه ای می آید که پر از غمیاسیری در قفسی که اسیر است در قفس زندگیگاهی باید فراموش کرد، به یاد آن فراموشی یادها را در دل خاموش کردو ما رفتیم و از این رفتنها خاطره ای نماند، هر چه بود در لحظه خودش خوش بودو اینجاست که گذشته ها خاک میخورند ، گاهی گذشته ها دل را از هر چه غم است پاک میکنندو من خاک خوردم و بعد از سالها پر از غمم ، با اینکه گذشته ها رفت ، خودم هم در حال رفتنمو من میروم و کسی دیگر می آید که مرا یاد نمیکند ، مثل من خودش را از تاریکی ها رها نمیکنددر خاموشیها نشستی و شمع وجودت روشن بود ، حق با تو بود که شمع هم دلیل خاموشی بودو آن شمع سوخت و همه چیز تمام شد ، این گذشته ی خاک خورده ی من بود که تباه شد…

.

.

.

.

.

تکرار عشق:

نمیتوان از اینجا گذشت ، اینجا پر از یاد تو بوده ، پر از عشق و عطر حضورت بودهنمیتوان از اینجا دل کند ، اینجا همان جاییست که با تو قدم میزدم…یادش بخیر آن لحظه ها ، آن روزها …همیشه منتظر تکرارش بودم ، آن روزها نیامد و نبودنت در قلبم تکرار شد …غصه ها و آن همه خاطره باز هم تکرار شد و دیگر تو را ندیدمدلم پر میزند و پر میزند تا برسد به آسمانها ، ولی افسوس که جای من بی تو حتی بر روی زمین هم سنگینی میکند!صدای تو ، آن صدای خنده های تو میپیچد در فضای قلبم و اشکم را در می آورد…نمیتوان از اینجا گذشت ، نمیتوان چشم بر روی خاطره هایت بست !با اینکه نیستی اما تو عشقمی ، مگر میشود به یادت نبود؟ مگر میشود در حسرت دیدار با تو نبود؟کاش اینجا بودی ، و این اشکها و این لحظه های سرد مرا میدیدی، شاید دلت برایم میسوخت و دوباره می آمدی …

شاید دلت میسوخت و دوباره مرا به عنوان تنها عشقت میپذیرفتی…من که دیگر نه غروری دارم و نه حرفی برای گفتن، همه حرفها درون دلم جا مانده !گاهی باید حرفهای دلم را حتی برای خودم تکرار نکنم ، گاهی باید آنقدر تکرار کنم آمدنت را، تا تکرار شود آمدن قطره های اشک از چشمانم، تا آرام شوم از این هیاهوی دلتنگی و انتظار…نمیتوان از اینجا گذشت ، باید منتظر ماند و به یاد گذشته ها نشست ، شاید این بغض لعنتی شکست و من رها شدم از اینهمه دلتنگی در دلم !نه اینگونه رها نمیشوم ، من با این حرفا آرام نمیشوم ، نه بی خیال میشوم و نه خام میشوم ، من عاشقم و بیش از گذشته عاشقتر میشوم ، اگر مجنون بودم ، دیوانه تر میشوم ، دل میزنم به دریا تا برسم به فرداها! شاید تو را ببینم ، شاید این راهی که رفتم را دیگر نبینم…نمیتوان از تو گذشت ، از تویی که عشقمی و تمام وجودم ، بیا که بی تو اینجا سوت و کورمنمیتوان از اینجا گذشت ، اینجا زمانی جایگاه تو بوده ، پس از قلبم نمیگذرم ، تا شاید دوباره…تکرار شوی ، تکرار…

.

.

.

.

.

سزای تو:

دل شکسته بود ،راهی نداشت ، رفت و هیچ جای صحبتی نگذاشتفکر میکرد به سوی او میروم ، هر جا برود من مخالف او میرومدر فکر او ننشسته ام ، تمام درهای خاطره ها را بر روی دلم بسته اممن برای خودم رفتم و او برای دلش ، بی خیال که هر چه آمد بر سرشنه لحظه ای که از او یادی کنم ، نه یک لحظه که فکر برگشتن کنماو ارزشی نداشت ، این دل من بود که نیاز به یک چیز داشتچیزی که در وجود او پیدا نمیشد ، یک سال هم باران می بارید بی محبتیها را از دلش نمیشستهمه چیز میگذرد و میشود شبیه یک خاطره ، تصویر دل شکسته ام نیز شبیه یک حادثهو این حادثه روزی تلخ ترین خاطره زندگی میشود ، هر کاری کنی از یاد فراموش نمیشودو تو جرمت تنها شکستن نبود ، تو متهم به شکستن قلبی هستی که هیچگاه آن قلب مثل اولش نمیشود ، هر کاری کنی آن حادثه از خاطرم پاک نمیشود !و یک عمر میسوزم در حادثه ای که در خاطر تو حتی یک لحظه هم نخواهد آمد!و حالا گناه من چیست ، سزای تو چیست؟سزای تو این بود که از چشمم افتادی بر زمین ، از دید قلبم شکستی ، همین!

.

.

.

.

.

در پناه تو:

خیلی وقت است که قلبم را سپرده ام به توخیالم راحت است هم از بابت قلبم و هم از توبا صدای قلب تو میروم به اوج احساساتماز تو مینویسم، از چشمانت ، مینویسم که عاشقتمخیلی وقت است بسته ام چشمهایم را بر روی همهتو به من یاد دادی رسم عاشقی را ، ای عشق جاودانهیاد تو و مهرت همیشه در دلم ، تو چقدر مهربانی گلمبگیر دستانم را تا رها شویم از اینجاتا پناه ببریم به خدااینجا بمانیم نگاه ها ما را از هم دور میکنند ،دستهای آلوده چشمه ی عشقمان را گل آلود میکننداینجا بمانیم ستاره ای در آسمان نمی ماند ،ما هم بخواهیم ، عشق دیگر با ما نمیمانداینجا هوایی است که به درد همین گرگها میخوردکسی حتی در حال سقوط هم به ما رحم نمیکند!حیف عشقمان است که اینجا هدر رود ،عشق باید بی خوابی شب تا سحر شودکه تا زنده ایم لذت ببریم از وجود هم ،حالا این تو ، این عشق و این من…

.

.

.

.

.

تویی همه کسم:

چند خط بیشتر نمانده تا برسم به حسی که باید آن را ابراز کنم به تو…از اول خط تا اینجا خیسی چشمهایی بود که مرا تا آنجا همراهی کردندآن جایی که تو هستی و من در برابر توامو چند نقطه تا لحظه ای دوباره و یک احساس عاشقانهچقدر سختی کشیدم ، از اول این خط تا آخرش شیرینی و تلخی های زندگی را چشیدمو شیرین ترین لحظه ی آن بدجور به دلم نشست ، تو آمدی و همه تلخی ها از یادم رفتهمه احساساتم بوی عطر تو را میدهد ، وقتی صدای قلبت را میشنوم ، قلبت به من نفس میدهددر اوج تو را خواستن ، بی نیاز از همه کس و نیاز دارم به کسی که همه کس من استدر شور و شوق عشقم و در خیال کسی که بی خیالش نمیشومو این عاشقانه ترین لحظه ی زندگی من است ، که در آغوش توام و تسلیم هیچ حس دیگری نمیشومچند خط بیشتر نمانده تا برسم به حسی که مرا مجنون میکند ، از اول خط تا اینجا رنگ چشمهایت مرا دیوانه میکندو چند نقطه تا این حس تازه ، و اینگونه میشود که زندگی برای من و تو بی انتهاست ، تو را داشتن یک هدیه زیباستدر حال و هوای زندگی ام و در دنیایی که تو همه زندگی منی…و آخرین خط و هزاران نقطه چین برای رسیدن به آغازها…دوستت دارم ای عاشقانه ترین لحظه بی پایان زندگی ام…

.

.

.

.

.

پایان مهلت وفاداری:

تو از من بیرون میروی من از این حس بیرون نمیرومتو بی هوا نفس میکشی و من به هوای تو زندگی میکنموقتی این لحظه ها برای تو مفهومی ندارد ، برای من بی تو اینجا هیچ حس خوبی ندارداینکه بفهمم به عشق من تا اینجا نیامدی ، به این باور میرسم که هیچگاه حرف دلم را نخوانده ایتو در سرزمین عشق گم شده ای و من در تو محو شده ام ، مثل یخ در آتش بی وفایی هایت آب شده امگاهی فکر میکنم ما هر دو عاشقترینیم ، اما تو این فکر مرا نمیخوانی ، تو اصلا مرا نمیخواهیو اشک ها میریزند و حسرتی است که در دلی میماند که همیشه در حسرت بودهحسرت لحظه ای که همیشه در آرزوی به حقیقت پیوستن بودهای کاش این دنیا با این تصویر زشت نبود ، ای کاش سرنوشت ما با هم یکی نبودکه چه آسان دل دادی و چه آسان دل بریدی ، چه معصومانه آمدی و چه بی رحمانه داری میرویو اینجاست که از ارزشهای قلبم کاسته میشود ، تصویر حرکتهای غم در صحنه دلم آهسته میشودو از ریشه خشک میشوم ، وقتی آبی به این خاک نمیرسد ، همه چیز که مثل آن روزهای اول نمیشود!که وقتی غنچه بودم آب به من میرسید ، نور عشق همیشه بر قلبم میتابید ، تا که گل شدم و این قصه ادامه داشت ، پاییز آمد و همه چیز تمام شد ، خشک شدم و آن محبت ها از دلم رها شد ….حالا نه آبیست که به این ریشه های خشکیده برسد و نه کسی است که حتی من خشکیده را از شاخه اش بچیند !لبریز از غمی هستم که تو در دلم نشاندی ، در آتشی نشسته ام که تو مرا به اینجا کشاندی!حالا تو کجایی و من کجا ، تو مرا به گل نشاندی ای بی وفا…

.

.

.

.

.

بهانه ای برای از عشق تو مردن:

به بهانه دیدن باران ، آمدم به سوی تو ، به بهانه اینکه به یادت هستم در زیر باران قدم زدمو ای کاش تو در آن لحظه در کنارم بودی…به بهانه دیدن ستاره ها ، هر شب را به عشق تو بیدارم ، شاید روزی همه بفهمند که تویی تک ستاره آسمان قلبم…به بهانه ساحل ، غرق شدم درون دریا ، تا بیایم به سوی تویی که مرا بدجور دلتنگ خودت کرده ایبه این بهانه و آن بهانه ، تو شده ای تنها بهانه ی دلم !اینگونه که دلم همیشه و همه جا بهانه ی تو را میگیرد !روزهای تنهایی هایم میگذرد و هنوز تو را در کنارم نمیبینم ، هنوز باور ندارم که باید در حسرت این باشم که تو را همیشه در کنارم ببینمروزهای سرد زندگی ام اینگونه میگذرد و دلتنگی است که به غمهایم اضافه میشود ، و این غصه هاست که به همه وجودم نقش تلخی را داده استحالا چگونه باید این لحظه های دور از تو بودن را بگذرانم نمیدانم ، تنها میدانم که باید با حسرت و این دل بهانه گیر ، بی قراری های دلم را تحمل کنموقتی جز تو هر چه در زندگی ام است برایم هیچ ارزشی ندارد پس بدون تو چه سود دارد نفس کشیدنهایم؟ چه سود دارد این رفتن ها و آمدن هایم؟چه سود دارد آن بهانه ها ، آن دریا و آن ستاره ها ، آن بی قراری ها و آن زجر تنهایی ها !و حالا باید پی برد به گذشتن از سدها ، به تحمل سختی ها ، به بستن چشم بر روی آدمهاتا که چشم باز کنم و ببینم تنها چشمهای تو را ، تا به بهانه دیدن چشمهایت بمیرم همانجا!

.

پرتال تفریحی و سرگرمی تهران پاتوق...

ما را در سایت پرتال تفریحی و سرگرمی تهران پاتوق دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: عبدالباسط دهواری بازدید: 69 تاريخ: 14 / 12 / 1392 ساعت: 2:1

صفحه بندی